در اغلب سیاستگذاریهای حوزه انرژی، همچنان یک تصویر نسبتاً ثابت از «انسان عقلانی» مبنا قرار میگیرد؛ انسانی که فرض میشود بدون توجه به هیجانها و صرفاً بر اساس محاسبه هزینه – فایده تصمیم میگیرد. طبیعی است که در چنین چارچوبی، ابزارهای سیاستی نیز بیشتر به سمت قیمتگذاری، جریمه یا ارائه اطلاعات مصرفی حرکت کنند. اما مسئله اینجاست که در واقعیت، این تصویر صحیح نیست و گاهی فاصله قابل توجهی با نحوه تصمیمگیری افراد دارد.
اگر دقیقتر نگاه کنیم، هیجانها در لحظههای کوچک وتصمیمگیری های روزمره حضور دارند؛ حتی وقتی فرد تصور میکند «عقلانی» انتخاب میکند. هیجانهای منفی مثل اضطراب یا احساس گناه میتوانند در کوتاهمدت رفتار صرفهجویانه ایجاد کنند، اما اگر ادامهدار شوند، نتیجه معمولاً فرسودگی روانی یا نوعی بیتفاوتی نسبت به پیامهاست. در نقطه مقابل، هیجانهای مثبت مثل افتخار یا رضایت، آرامتر اما پایدارتر عمل میکنند و به شکلگیری عادتهای رفتاری کمک میکنند؛ چیزی که در سیاستگذاری اغلب نادیده گرفته میشود.
در سطح پیامها و مداخلات، تفاوتها کاملاً قابل مشاهده است. وقتی پیامها صرفاً اقتصادی یا هشدارمحور هستند، معمولاً اثرشان محدود میماند. اما وقتی همین پیامها با بازخوردهای اجتماعی یا احساسات مثبت همراه میشوند، نتیجه متفاوت است. برای نمونه، در یک مطالعه میدانی در ایالات متحده، ترکیب بازخوردهای مقایسهای با پیامهای انگیزشی مثبت توانست مصرف انرژی را حدود ۲ تا ۴ درصد کاهش دهد. در کنار آن، احساس رضایت ناشی از مشارکت در رفتارهای اجتماعی یا خیرخواهانه نیز بهعنوان یک محرک پایدار برای رفتارهای محیطزیستی شناخته شده است. در مقابل، پیامهای ترسمحور اگرچه گاهی در کوتاهمدت اثرگذارند، اما همیشه پایدار نیستند و در برخی موارد حتی به نوعی فاصلهگیری یا واکنش اجتنابی منجر میشوند.
بنابراین شاید مسئله نه فقط «نوع ابزار سیاستی» که نوع نگاه به انسان در سیاست گذاری باشد. به همین دلیل، حرکت از چارچوبهای صرفاً تهدیدمحور به سمت «هیجان مثبت و بازخورد تقویتی» اهمیت پیدا میکند؛ جایی که بازخوردهای مثبت، تأیید اجتماعی و احساس افتخار میتوانند رفتار را تثبیت کنند، و پیامهای هشدارآمیز تنها زمانی بهکار گرفته شوند که در کنار یک راهحل روشن و قابل اجرا قرار بگیرند.
در نهایت، نادیده گرفتن هیجانها شاید در ظاهر یک ساده انگاری در سیاستگذاری باشد، اما در عمل میتواند فاصله بین سیاست و رفتار واقعی انسان را بیشتر کند؛ فاصلهای که پر کردن آن بدون درک لایههای هیجانی تصمیمگیری دشوار خواهد بود.